تاریخ تولد : 1346/8/9
تاریخ شهادت : 1362/8/13
محل شهادت : سقز کردستان ، عملیات والفجر 4
نشانی مزار : بهشت زهرا(س) ، قطعه 28 ، شماره 11 ، ردیف 12
ناحیه : 1


 

شهید حسن جلالیان در سال 1346 در محله میدان شوش تهران دیده به جهان گشود. او فرزند اول خانواده بود و 2 برادر و 3 خواهر داشت. درسش را تا مقطع سوم دبیرستان ادامه داد و پس از آن مدت کوتاهی در کارخانه کفش ملی مشغول بکار شد. همزمان با کار، در فعالیتهای بسیج مسجد امام هادی(ع) نیز شرکت می کرد و بسیاری از شبها وقت خود را در بسیج می گذراند. وی از طرف بسیج ابتدا به مدت سه ماه به منطقه عملیاتی اندیمشک رفت و پس از آن برای بار دوم به کردستان اعزام شد. او بعنوان رزمنده در جبهه حضور داشت و 40 روز طول نکشید تا اینکه در جریان عملیات والفجر 4 بر اثر اصابت تیر دشمن بعثی به ناحیه قلب ، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

این شهید بزرگوار در بیان علت حضورش در جبهه می گفت : من به خاطر دینم ، به خاطر اسلام ، به خاطر حفظ ناموسم و چون امام خمینی فتوا داده به جبهه می روم. روزی در پاسخ به پدرش که گفته بود : نرو چون تو پشتیبان من هستی ، پسر بزرگ من هستی ، اینگونه می گوید : من نروم پس چه کسی می خواهد برود و اسلام را حفظ کند ! شما ناراحت این نباشید که من دارم می روم ، شما برای من و همه بسیجیان دعا کنید.

بار اول که به جبهه رفت ، از نظر روحی خیلی تغییر کرد. شبها را بیدار می ماند ، دعا و نماز شب می خواند . به مادر خود توصیه کرد : اگر شهید شدم در تشییع جنازه ام زیاد گریه نکنید تا دشمن شاد نشود . مادران دیگر شهیدان را ببین و تو هم همانطور رفتار کن.

در نامه ای که از جبهه فرستاده بود ، به خواهر و برادران خود تاکید نمود درس بخوانند و به یکدیگر یاد بدهند و نماز را هیچگاه فراموش نکنند. شهید جلالیان با دوست صمیمی خود در محل و همسنگر شهیدش کیوان امانی ، صیغه برادری خوانده بود.

به مادر می گفت : مادر جان مشغول الذمه ای اگر نان خشک خود را به نان خشکی بدهی . چون همین نان خکشی که دور می ریزید را ما در جبهه به آب می زنیم تا نرم شود و بعد در سنگر می خوریم.

زمانی که در مناطق عملیاتی کردستان حضور داشت در بخشی از نامه خود چنین می نویسد: در زیر آسمان کبود هیچ خدمتی بالاتر از خدمت کردن در کردستان نیست.

خاطرات جنگ از زبان شهید :

من از تاریخ 5/7/62 با امیر بیاتی برای اعزام به لانۀ جاسوسی رفتیم و قرار بود همه بریم لشگر ولی ما 8 نفر بودیم که داوطلب شدیم برویم سقز. حرکت کردیم و روز 8/7/62 ما مسلح شدیم و در گردان جندالله جای گرفتیم. من در روز 10/7 به روستای کوهستانی رفتم و 5 روز در آنجا بودم. من آنجا در سنگر شهید مطهری بودم و هر شب 4ساعت پاس می دادم. بعد از آن به پایگاه برگشتم. در آنجا فرمانده ما یک کرد بود که کاکا عثمان نام داشت. من با دیگر برادران به دو روستای اطراف رفتیم و بعد از 9 ساعت به کوچ علیا بازگشتیم و در روز 16/7 به بانه رفتیم و چون شب اول ماه محرم بود ، مراسم سینه زنی و دعا و نیایش هر شب برقرار بود. ما یک هفته در بانه بودیم. طی این هفت روز سه بار جنگنده های عراقی به این شهر حمله کردند و بمباران کردند. یکی از بمبها نزدیک شهر و در روی یک قاب افتاد و گاو مردم کشته شد. راکتی هم به پایگاه قدس افتاد و یکی دیگر از آنان در شهر افتاد و خوشبختانه در خاک فرو رفت و یک خانه را خراب کرد و دو زن مجروح شدند. ما در تاریخ 22/7 به پایگاه برگشتیم و عراق در تاریخ 23/7 شهر را بمباران کرد و تعدادی مجروح و کشته برجای گذاشت. ما در روز تاسوعا و عاشورا مراسم باحالی در پایگاه داشتیم. در شب عاشورا یک روحانی برای ما سخنرانی کردند . در آن شب خیلی عزاداری کردیم و برادران ما از خود بیخود شده بودند. در روز عاشورا برادران در شهر عزاداری کردند ولی گروهان ما که گروهان نصر نام دارد ، آن روز عملیات بود و باید در پایگاه می ماندیم. ما در روز 26/7 برای عملیات والفجر 4 ، به طرف بانه حرکت کردیم ولی موقعی که به شهر رسیدیم نشانه ای از مردم شهر نبود. ما از آنجا به طرف پایگاه قدس که در جاده بانه – سردشت است حرکت کردیم. ما دو روز در آنجا بودیم. شب اول یک ساعت شب پاس دادم ولی شب دوم برای کمین رفتیم و شش ساعت پاس دادیم و این را هم بگویم که من کمک تیربار بودم . در همان روز کوموله ها در جاده مین نفر گذاشته بودند و یک بومی ، آن روز بر روی مین رفت و شهید شد. ما روز 28/7 به طرف سردشت حرکت کردیم و تا 30/7 آنجا بودیم. من شب اول یک ساعت پاس دادم و شب دوم 2 ساعت پاس بخش بودم. روز 1/8 فرمانده از جبهه و عملیات برای ما سخن گفت و گفت که امکان دارد که میدانهای مین هم باشد و تعدادی داوطلب روی مین خواست. از گروهان 62 نفره ما 15 نفر نام نوشتند که یکی از آنها من بودم. در آن روز ما به طرف خط حرکت کردیم. شب را در یک قلّه که قبل از ما برادران تیپ ویژه شهدا ، آنرا آزاد کرده بودند مستقر شدیم. نیمه های شب گروهان قدس حرکت کرد. ما ساعت 8 صبح به همراه گروهان فتح به حرکت درآمدیم. ما ظهر به پایین رسیدیم. در میانه راه مین هم کارگذاشته بودند که برادران روی آنها را با پارچه علامت زده بودند. جاده ای که از آن می رفتیم راه باریکی بود مانند جاده امامزاده داود. شاید از آن باریکتر که فقط یک نفر می گذشت. در راه اجساد دو تن از شهدای تیپ 23 غرب مخصوص ، در کناری قرار داشت و جسد یکی از منافقین هم گوشه ای افتاده بود. ما وقتی از آنجا گذشتیم ، در راه به برادران امدادگر برخوردیم که یک تنه شهدایمان را حمل می کردند برخوردیم. برادر شهیدمان شهید مصطفی نام داشت که از گروهان قدس بود. ما باز به راهمان ادامه دادیم تا به جایی که به برادران گروهان قدس رسیدیم و در تپه مجاور آنها مستقر شدیم. بعدازظهر آن روز به روستای ببرده رفتیم که قبلاً منافقین آنجا بودند. به ما قبل از حرکت 4 عدد شکلات دادند که جیره غذایی نام دارد. ما نمی دانستیم که چگونه با این شکلاتها چگونه 48 ساعت طاقت بیاوریم اما موقعی که به ده رفتیم مقداری بیسکویت و ویفر و کمپوت گیلاس و انبار پوشاک و لباس و کوله پشتی و کیسه خواب و غیره به غنیمت گرفتیم و یک اسیر نیز گرفتیم. ما آنروز خیلی خوشحال بودیم. مقدار زیادی اسناد و روزنامه های منافقین و عکس بود که برادران سپاه آنها را بردند. منافقین روزنامه خود را در خارج به چاپ می رساندند. ما روزنامه 2 مهر ماه را هم پیدا کردیم که تکشماره یک عدد 1 ریال بود. خلاصه ما بزرگترین پایگاه تدارکاتی دشمن را درهم ریخته بودیم . من مقداری سیگار ، لباس گرمکن و پیراهن و یک عدد مانتی گل سبزرنگ و یک کوله پشتی خوب که آمریکایی بود و روزنامه و مجله و بیسکویت و کمپوت به غنیمت گرفتیم اما کوله را در پایگاه از ما گرفتند. ما در لب مرز مستقر بودیم که برایم از خانه نامه آمد. اولین نامه ای بود که از خانه برایم آمده بود. نامه را خواهرم نوشته بود. توپخانه عراق هر روز بر سر ما توپ می انداخت.